تبليغاتX
زیباترین
بی تو این روزای روشن،واسه من تاریک و تاره...

سلام
پيشاپيش عيد غدير خم رو به همگي تبريک ميگم (به خصوص سيدها)
اين دفعه مي خوام يه خاطره بنويسم يه خاطره هجده  سال وشش ماهه:
 
پانزده خرداد شصت و هفت بود که مامان اينها اونو آوردنش خونه
مامان ميگفت همش فکر ميکرده من بهش حسوديم بشه
اما من نه حسودي ميکردم و نه چيزي ازحسودي حاليم ميشد(البته من که يادم نمياد اما مامان و اقوام ميگن)
آره اون خيلي ظريف و حساس بود.
من اون وقتا رو اصلايادم نيست واسه همين از اونجايي ميگم که به ياد دارم:
چند سال گذشته بود و ماهمه جا باهم بوديم.
من اصلا از اين بابت خوشحال نبودم.
تا جايي که ميتونستم سعي ميکردم ازش مراقبت کنم اما اون خودشو کنار ميکشيد.
(شبايي که با هم دعوا ميکرديم من موقع خوابيدن ميرفتم زير پتو و تا صبح گريه ميکردم که چرا زدمش)
اون اوايل من خيلي دوستش داشتم اما بعد ديگه اين حس خيلي کمرنگ شده بود.
بابا هميشه برامون لباسهاي همرنگ و همشکل ميخريد آخه بابا ارتشيه و قوانين براش خيلي مهمه.
منم ديگه عادت کرده بودم که تو خونه هم عين پادگان بايد قوانيني رورعايت کرد.
راستي فرق لباسامون فقط تو گلاش بود (مال اون دوتا گل داشت و مال من يکي)
دوران کودکيمون خيلي زودتر از اوني گذشت که فکرشو ميکرديم و باز هم همه جا با هم بوديم.
خيلي ناراحت ميشدم وقتي بهمون ميگفتن خيلي به هم شباهت دارين.
اون برعکس من اصلا حساسيت نشون نميداد به اين مسائل و فقط ميخنديد.
نوجواني هردومون خيلي تلخ و غمگين شروع شد.
من داشتم ميشدم يه آدم گوشه نشين و منزوي تویه خونه (البته بين دوستها به يه آدم شوخ تبع و خوش خنده مشهور بوده و هستم)
و اون يه آدم سلطه جو و خيلي راحت طلب(ولي خدا وکيلي از من بهتره)
موقع مهموني رفتن که ميشد من ديوونه ميشدم که چي بپوشم و کمدم هميشه پر از لباس و به هم ريخته بود.
اما اون خيلي زود لباسشو انتخاب ميکرد ،ميپوشيد و کمدش مرتب و تميز بود.
مادرم هميشه از دست من حرص ميخورد و ميگفت:(نق نقو، هميشه با وجود تو ما به مهمونيا دير ميرسيم ،نق نقو)
اون خيلي خوشحال ميشد وقتي مامان منو دعوا ميکرد.
خوشم می اومد که میتونست راحت با وجدانش کنار بیاد ،آخه من برای یه اشتباهم یه هفته تا چند ماه عذاب وجدان میکشیدم.
خلاصه ديگه کم کم داشتيم بزرگ ميشديم.
از وقتي رفت دبيرستان ديگه دوستامون مشترک نبودن(و يکي از بزرگترين مشکلاتمون حل شده بود)
ديگه بابا هم کمتر به هم لباس بودنمون گير ميداد.
اما طبق عادتي که داشتيم(يعني عادتي که بهمون تو کودکي تحميل شده بود) هميشه عين هم ميپوشيديم.
از وقتي هم که من شاغل شدم ديگه کمتر به پروپاي همديگه مي پيچيديم.
تا اينکه يه روز چند نفر اومدن خونمون
مهمون بودن(از اون مهمونايي خاص)
واسه امر خير مزاحممون شده بودن(اينو خودشون ميگفتن)
خوب اونم زود جواب نداد(اينجور مواقع کمي ناز بد نيست)
و اون بله رو داد و...
5شنبه گذشته جشن عروسي خواهرم بود ،خواهري که هجده سال و شش  ماه باهاش زندگي کردم.
هجده سال خاطره هاي رنگارنگ.
خواهري که اصلا فکر نميکردم بارفتنش اينقدر غمگين بشم و جايه خاليش رو احساس کنم.
حالا که دارم مينويسم اون نيستش و داره تو خونش براي رفتن به ماه عسل آماده ميشه.
دوست دارم بدونه که برعکس چيزي که دربارم فکر ميکنه خيلي دوستش دارم
و هيچ وقت نتونستم بهش بگم که خوشبختيش برام خيلي مهمه خيلي.
خوب اين قسمتي از زندگي من و اون ، يعني خواهرم بود.
            
         (زندگي يعني ،يک روز کسي را دوست ميداري و روز بعد تنهايي ،به همين سادگي)

                                                                                                      خواهرت زهرا

 

+  ..Z..  |