|
بی تو این روزای روشن،واسه من تاریک و تاره...
|
چشمان ِ سياه ِ تو فريبات ميدهند اي جويندهي ِ بيگناه!
تو مرا
هيچگاه در ظلمات ِ پيرامون ِ من بازنتوانييافت;
چرا که در نگاهِ
تو آتش ِ اشتياقي نيست.
مرا روشنتر ميخواهي
از اشتياق ِ به من در برابر ِ من پُرشعلهتر بسوز
ورنه مرا در اين ظلمات بازنتوانييافت
ورنه هزاران چشم ِ تو فريبات خواهد داد، جويندهي ِ بيگناه!
بايست و چراغ ِ اشتياقات را شعلهورتر کن.
□
از نگفتهها، از نسرودهها پُرَم;
از انديشههاي ِ ناشناخته و
اشعاري که بدانها نينديشيدهام.
عقدهي ِ اشک ِ من درد ِ پُري، درد ِ سرشاريست. و باقيي ِ ناگفتهها
سکوت نيست، نالهئيست.
اکنون زمان ِ گريستن است، اگر تنها بتوان گريست، يا به رازداريي ِ
دامان ِ تو اعتمادي اگر بتوان داشت، يا دست ِ کم به درها
که درآنان احتمال ِ گشودني هست به روي ِ نابهکاران.
بااينهمه به زندان ِ من بيا که تنها دريچهاش به حياط ِ ديوانهخانه
ميگشايد.
اما چهگونه، بهراستي چهگونه
در قعر شبی اینچنین بی ستاره
زندانِ مراــ بيسرود و صدا مانده ــ
بازتوانيشناخت؟
□
ما در ظلمتايم
بدان خاطر که کسي به عشق ِ ما نسوخت،
ما تنهائيم
چرا که هرگز کسي ما را به جانب ِ خود نخواند،
ما خاموشايم
زيرا که ديگر هيچگاه به سوي ِ شما بازنخواهيم آمد،
و گردنافراخته
بدان جهت که به هيچ چيز اعتماد نکرديم، بيآنکه بياعتمادي را
دوست داشته باشيم.
□
کنار ِ حوض ِ شکسته درختي بيبهار از نيروي ِ عصارهي ِ مدفون ِخويش ميپوسد.
و ناپاکي آرامآرام رخسارهها را از تابش بازميدارد.
عشقهاي ِ معصوم، بيکار و بيانگيزهاند.
دوستداشتن
از سفرهاي ِ دراز تهيدست بازميگردد.
گزیده ای از "مرز انزوا"....اثر احمد شاملو...![]()
"
"و من فریب میخورم
همچو کودکی بهانه گیر
که مادریِ نامادری اش را باور میکند.
بگذار این کودک بخندد
هرچند خنده ای دروغین
هر چند خنده ای تلخ...
..
بگذار دروغها را باور کند
تا حقیقت را نفهمد
تا دست و پا بزند
تا غرق سیل خاطراتِ با تو بودن شود...بگذار.!!!"
زهرا!!!